على اكبر دهخدا

1114

امثال و حكم ( فارسى )

علم كز تو ترا بنستاند * جهل از آن علم به بود بسيار ( . . . نه بدان لعنت است بر ابليس * كه نداند همى يمين ز يسار بل بدان لعنت است كاندر دين * علم داند بعلم نكند كار . ) سنائى . هر علمى كه . . . از دنيا بآخرت نخواند و از حرص بقناعت نخواند و از ريا باخلاص نخواند و از ترسيدن خلق بترسيدن حق نخواند آن علم سبب . . . نقصان بود . غزالى ، كيمياى سعادت و رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود . علم كشتى كند بر آب روان * وانكه كشتى كند بعلم توان چون تو با علم آشنا گشتى * بگذرى ز آب نيز بىكشتى ( . . . راز چرخ فلك بدان دورى * نه هم از علم يافت مشهورى بكنى گر بديگ علم‌پزى * بهتر از ماهتاب رنگرزى . ) اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم كل شئى خير من جهله . نظير : هرچه دانى تو به ز نادانى است . اوحدى . هر نوشته بيك بار خواندن ميارزد . علم مرغ وحشى است . از مجموعهء مختصر امثال فارسى طبع هند . علم نور است و جهل تاريكى . * ( . . . علم راهت برد بباريكى . ) اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . علم نيرو دهد كمالت را * عقل اجابت كند سوالت را . اوحدى . علموا اولادكم الشعر فانه يفتق الذهن و يورث الشجاعة . حديث . علم و منصب و جاه و قرآن * فتنه آرد در كف بدگوهران . مولوى . علم هرچند بيشتر خوانى * چون عمل در تو نيست نادانى ( . . . نه محقق بود نه دانشمند * چاروائى بر او كتابى چند . ) سعدى . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . ، شود . علمى كه ره به حق ننمايد ضلالت است * ( سعدى بشوى لوح دل از نقش غير دوست . . . ) سعدى . نظير : اعوذ بك من علم لا ينفع . حديث . على اصغر به زبان آمده است . بمزاح و استهزاء بكسيكه ناگاه لكنتى در زبان او پديد شود گويند . على الديك الصباح . على الصباح نشابور و خفتن بغداد . صبح نيشابور و شام بغداد مفرح و نشاطانگيز است گويند خليفه بعمرو بن ليث فرمود كه از نيشابور بيرون شود و آن را باز دست اولاد طاهر دهد